
طبیعت میداند، قبل از ما مردم پر مشغلهی در خود فرو رفته. همان زمانی که بوی پونهی وحشی میپیچد توی دماغ هوا. همان دم که شیرهی حیات جاری و ساری میشود توی رگهایش. همان لحظهای که آب میدود زیر پوست زمین و ترگل ورگلش میکند.
طبیعت شستش خبردار میشود که لحاف زمستان را بدهد زیر بغلش، بگوید؛ به سلامت. هفتسینی بچیند، اسپندی دود کند، بفرمایی بزند به مهمان تازهواردش. بهار هم بیاید، روی ماهش را ببوسد. آنوقت گل از گل دار و درخت میشکفد. جوانه میزند، قدمش را شکوفهباران میکند. اصلا نونوار میشود.
آدم سر را که بلند میکند، چشمش روشن میشود به جمال زمین و زمان. تازه آنجا ست که یادش میآید اسفند را توی بدو بدوی صنار و سی شاهی کیف پول پارهاش جا گذاشته، رسیده به فروردین. هزار و یک کار مانده دارد. خانه را تکانده شاید، اما بین خانهتکانی دل دو به شک، خودش را به این در و آن در میزند. این وسط سفرهی خالی و پز عالی هم عجیب جولان میدهد.
بین چه کنم چه نکنم آدم، سیزده بهدر و چهارده به تو هم، میپیچد بساطش را. خلاصهی کلام؛ چه نو بشویم، چه همان که بودیم، بمانیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه بفهمیم و چه نفهمیم، طبیعت و روزگار کار خودش را میکند. میآید و میرود، میشود عمری که گذشت.....
عکسها از دربند تهران، ۱۴۰۴/۱/۵



نظرات
0