
این روزها میهنمان ایران مورد تهاجم وحشیانه آمریکا و اسرائیل، بیمهری و بعضا همراهی همسایگان عربمان قرار دارد. حملاتی به نام "کمک به ایرانیان" و به کام "تجزیه، سوختن و نابودی ایران و ایرنی"، اما آنچه که دشمنان غدارمان باید بدانند و بخوانند تاریخ و فرهنگ غنی این کهن دیار ماندگار است. دیاری که در برابر اسکندر، مغول و اعراب سر خم نیاورد. بدخواهانش خاک شدند، ولی این پر گهر خاک سربلند همراستای تاریخ پر فراز و فرودش استوار ایستاده است.
جهت یادآوری گریزی میزنیم به حملهی اسکندر مقدونی. آوازهی بیرحمی او و سپاهیانش در شهر تیر چنان رعبی در دل مردم افکنده بود که شهرهای پیش رویش بیمقاومتی سر تسلیم فرود میآوردند. تا رسیدند به غزهای که تصرفش حیثیتی بود برایشان.
دژبان غزه بزرگسردار هخامنشی بود به نام "باتیس". میانسال مردی که با تمام توان و شجاعتی کمنظیر در برابر اسکندر کوتاه نیامد. مردانه جنگید تا سربازان ددمنش مقدونی وی را که خرد و زخمی بود محاصره نمودند.
او را نزد اسکندر بردند. اسکندر مغرورانه و سرمست چشمدرچشمش خواست تا از او تقاضای عفو نماید. باتیس نه تنها چنین نکرد، بلکه بیاعتنا به سوالات اسکندر پاسخی نداد. اسکندر خشمگین از نادیده انگاشته شدن دستوری برابر با ذات پلید و وحشی خویش داد. او میخواست نالههای باتیس آخرین چیزی باشد که از آن سردار بزرگ به خاطر میماند.
پاشنههای باتیس را شکافتند. ریسمان در شکافها کرده، پشت ارابهای با دو اسب قوی و چابک بستند. کشاندند بر سنگ و تل و تپه. کشاندند و کشاندند تا متلاشیش کردند. آنچه بر دل اسکندر ماند شنیدن نالهای هر چند کوچک از سردار ایرانی غزه بود و نامی جاودان تا هر ایرانی خود را باتیسی بداند خار در چشم کینهتوزان و دشمنان "ایران"!



نظرات
0