
مولانا؛ مرگ که نبود، آغاز سماع جاودانه عشق
نویسنده: عزت الله مظفری عضو هیات مدیره انتشارات بین المللی حوزه مشق
امروز ۲۶ آذرماه، برابر با ۱۷ دسامبر میلادی، سالروز درگذشت یکی از بزرگترین چهرههای تاریخ اندیشه، عرفان و ادبیات جهان است؛ مردی که مرگش را «شب عروسی» نامید و رفتنش را نه پایان، که آغاز وصل دانست. مولانا جلالالدین محمد بلخی، شاعری که کلمات را به پرواز درآورد و انسان را به آشتی با خویشتن و جهان فراخواند، در چنین روزی در سال ۱۲۷۳ میلادی در قونیه چشم از جهان فروبست؛ اما حقیقت این است که مولانا هرگز نمرد، بلکه در جان تاریخ حلول کرد.
مولانا در بلخ، یکی از کانونهای درخشان تمدن ایرانیـاسلامی، زاده شد؛ شهری که آن روزگار، نفسِ فرهنگ، فلسفه، حکمت و عرفان در آن جاری بود. تولد او در سال ۵۸۶ هجری خورشیدی، همزمان با دورانی پرآشوب بود؛ عصری که جهان اسلام میان عقل و نقل، شریعت و طریقت، سیاست و معنا، دستوپا میزد. مولانا فرزند این بحران بود، اما پاسخ او نه شمشیر بود و نه جدل؛ پاسخ او عشق بود.
زندگی مولانا، از کودکی تا جوانی، با سفر گره خورد. مهاجرت از بلخ به آناتولی، تنها یک جابهجایی جغرافیایی نبود؛ هجرتی روحی و تاریخی بود که سرنوشت عرفان فارسی را دگرگون کرد. او در مسیر این سفرها، با اندیشهها، فرهنگها و انسانهای گوناگون روبهرو شد و از دل همین مواجههها، انسانی چندبُعدی پدید آمد که توانست مخاطب شرق و غرب، دیروز و امروز، دیندار و بیدین باشد.
مولانا پیش از آنکه شاعر شوریدگی باشد، فقیهی دانشمند و مدرس دینی بود. اما دیدار با شمس تبریزی، نقطه انفجار روح اوست؛ لحظهای که علمِ آموختهشده در برابر معرفتِ زیسته سر فرود آورد. شمس، مولانا را از منبر به سماع کشاند، از درس به درد، و از کلمات منظم به آتش بیقرار شعر. پس از شمس، مولانا دیگر آن مولای آرامِ مدرسه نبود؛ او به رود خروشان معنا بدل شد.
ثمره این دگرگونی، آثاری است که نهتنها ستونهای ادبیات فارسی، بلکه شالودههای عرفان جهانیاند. مثنوی معنوی، این «قرآن به زبان فارسی»، بیش از آنکه کتاب باشد، سفری درونی است؛ سفری از خودِ محدود به حقیقت بیکران. در مثنوی، مولانا کمتر دغدغه آرایش لفظ دارد و بیشتر نگران بیداری دل است. او به صراحت میگوید که هدف شعر، زیبایی نیست، نجات است.
مولانا در سراسر آثارش، دشمن سرسخت خودخواهی، غرور، ریا، ظاهربینی و تقدسنمایی است. او انسان را از بتِ «من» میترساند و از زندان نفس هشدار میدهد. در نگاه او، بزرگترین مانع سلوک، نه شیطان بیرونی، که خودِ دروغین انسان است. همین نگاه است که مولانا را پس از قرنها، هنوز زنده و مسئلهمند نگه داشته است.
برای مولانا، دین بیعشق، پوستهای بیجان است. او شریعت را انکار نمیکند، اما آن را کافی نمیداند. راه او، راه عبور از ظاهر به باطن، از ترس به محبت و از تکلیف به شوق است. شاید به همین دلیل است که مولانا نهتنها در جهان اسلام، که در غرب نیز محبوب است؛ چرا که پیام او، پیش از آنکه فقهی یا کلامی باشد، انسانی است.
مرگ مولانا، همانگونه که خود میخواست، به جشن بدل شد. او مرگ را «شب وصال» میدانست؛ شبی که عاشق به معشوق میرسد. از همین روست که هر سال، در سالروز درگذشتش، مراسمی با عنوان «شب عروس» در قونیه برگزار میشود؛ آیینی که نه سوگ، که سماع است؛ نه اندوه، که شوق. این مراسم یک هفته به طول میانجامد و هزاران انسان از سراسر جهان را گرد هم میآورد؛ انسانهایی با زبانها، ادیان و باورهای گوناگون که در یک چیز مشترکاند: تشنگی معنا.
مولانا را «رومی» مینامند، نه به سبب بریدن از ریشههای ایرانیاش، بلکه به دلیل زیستن در قلمرو روم شرقی. او فرزند بلخ است، به فارسی میسراید، اما در قونیه به اوج میرسد؛ گواهی روشن بر این حقیقت که فرهنگ، مرز نمیشناسد و اندیشه، در حصار جغرافیا نمیگنجد.
در ایران نیز، از سال ۱۳۳۶ خورشیدی، بزرگداشت مولانا بهصورت منظم برگزار شده است؛ مراسمی که نشان میدهد جامعه ایرانی، مولانا را نه صرفاً یک شاعر که بخشی از هویت خود میداند. بزرگداشت باشکوه سال ۱۳۳۶ در تهران، نشانهای از این پیوند عمیق است؛ پیوندی که با گذر زمان نهتنها کمرنگ نشده، بلکه ژرفتر شده است.
امروز، در جهانی که انسان میان سرعت، مصرف، تنهایی و بحران معنا سرگردان است، مولانا بیش از همیشه لازم است. او یادآوری میکند که راه نجات، از درون میگذرد؛ از شناخت خود، از آشتی با عشق و از جرأتِ سوختن برای حقیقت. مولانا به ما نمیآموزد چگونه موفق شویم، بلکه میپرسد: «آیا زندهای؟»
سالروز درگذشت مولانا، فرصتی است برای مکث؛ برای شنیدن صدای درونیای که زیر هیاهوی جهان گم شده است. او به ما یاد میدهد که زندگی، اگر به عشق نرسد، نیمهتمام است و انسان، اگر به معنا نرسد، هنوز آغاز نشده است. مولانا رفت، اما راه را گذاشت؛ راهی که هنوز باز است، هنوز روشن است و هنوز، تشنه رهرو.
روابط عمومی انتشارات بین المللی حوزه مشق



نظرات
0