
ملارد؛ تمامِ جانِ من…
نویسنده: آذر خشنود
گاهی انسان فقط در یک شهر زندگی نمیکند؛
گاهی تمامِ جانش را در کوچهها، مدرسهها، آدمها و خاطرات همان شهر جا میگذارد.
برای من، ملارد فقط زادگاه نبود…
هویت من بود.
تمامِ جوانیام، تمامِ دغدغههایم، تمامِ شبهای بیخوابی و تمامِ آرزوهایم در همین شهر معنا گرفت.
امروز، پس از قریب به ۳۲ سال خدمت، نوشتن از خداحافظی برایم آسان نیست.
چگونه میتوان از جایی دل کند که تمامِ عمرت را برای سربلندیاش گذاشتهای؟
چگونه میتوان از مردمی فاصله گرفت که شادیشان شادی تو بوده و غصههایشان، دردِ دل تو؟
من آذر خشنودم…
فرزند ملارد.
در همین شهر درس خواندم، رشد کردم و از نخستین روز خدمت تا آخرین روز، افتخار داشتم که در زادگاهم خدمت کنم.
همیشه به این موضوع افتخار میکردم که فرزند همین خاکم؛
خاکی که هر موفقیتش برایم غرور بود و هر محرومیتش، زخمی بر قلبم.
در تمام این سالها، هر جا مدرسهای خسته بود، هر جا مجموعهای آشفته و بیسامان بود، مسئولیتش را به من سپردند.
و من، با تمام توان ایستادم.
نه برای عنوان،
نه برای جایگاه،
بلکه برای اینکه باور داشتم فرزندان ملارد سزاوار بهترینها هستند.
اما بخش بزرگی از زندگی و تجربه من، در اداره شکل گرفت…
بیش از ۱۷ سال حضور در اداره، برای من فقط یک مسئولیت اداری نبود؛
میدانِ واقعیِ آزمون صبر، تعهد، تصمیمگیری و ایستادگی بود.
شاید خیلیها فقط نتیجهها را دیدند؛
مدارسی که رشد کردند،
رتبههایی که به دست آمد،
موفقیتهایی که نام ملارد را در استان و حتی کشور مطرح کرد،
اما کمتر کسی از شبهای پراضطراب، جلسات سنگین، فشارها، نگرانیها و تصمیمهای سخت خبر داشت.
در اداره، من فقط پشت یک میز ننشستم…
من با تمام وجود، درد آموزش را لمس کردم.
هر نامهای که روی میزم قرار میگرفت، فقط یک کاغذ نبود؛
پشت هر نامه، دغدغه یک دانشآموز، نگرانی یک خانواده، خستگی یک معلم و آینده یک مدرسه قرار داشت.
سالهای اداره، سالهای بسیار سختی بود.
گاهی باید میان محدودیتها، بهترین تصمیم را میگرفتم.
گاهی باید سکوت میکردم تا آرامش مجموعه حفظ شود.
گاهی باید میایستادم، حتی وقتی فشارها سنگین بود و هیچکس جز خدا از درونم خبر نداشت.
روزهایی بود که ساعتها درگیر حل مشکلات مدارس بودم اما وقتی شب به خانه برمیگشتم، ذهنم هنوز درگیر دانشآموزانی بود که باید آینده بهتری برایشان ساخته میشد.
بارها خسته شدم،
بارها دلم شکست،
بارها بیمهری دیدم،
اما هیچوقت اجازه ندادم عشق به خدمت در دلم خاموش شود.
اداره برای من فقط محل کار نبود…
دانشگاهی بود که در آن صبر، مسئولیتپذیری، مدیریت بحران، گذشت و مردمداری را عمیقتر از همیشه آموختم.
آنجا بود که فهمیدم گاهی باید از آرامش خودت بگذری تا مجموعهای آرام بماند.
گاهی باید سکوت کنی، تحمل کنی و باز هم ادامه بدهی، فقط برای اینکه چراغ آموزش خاموش نشود.
در تمام این سالها، انگیزه اصلی من دانشآموزان دوستداشتنی و همکاران عزیزم بودند.
لبخند آنها، خستگی را از تنم بیرون میکرد.
هر موفقیتی که به دست میآمد، انگار بخشی از آرزوهای خودم محقق شده بود.
من باور داشتم آموزش، فقط یک وظیفه اداری نیست؛
یک عشق است…
عشقی که اگر در دل انسان نباشد، دوام آوردن در این مسیر ممکن نیست.
اگر امروز با آرامش این سطرها را مینویسم، به این دلیل است که تمام توانم را برای تعالی و سربلندی زادگاهم گذاشتم.
هرجا که بودم، تلاش کردم نام ملارد با احترام برده شود.
تلاش کردم پرچمش در استان و کشور بالا بماند.
و اگر موفقیتی حاصل شد، حاصل همدلی معلمان، مدیران، همکاران و دانشآموزانی بود که عاشقانه تلاش کردند.
امروز، با وجود اینکه هنوز عشق، انگیزه و انرژی خدمت در وجودم زنده است، باور دارم باید عرصه را برای نسل جوانتر باز کرد.
جوانانی که میتوانند با ایدههای تازه، این مسیر را ادامه دهند.
رفتن سخت است…
خیلی سخت.
سخت است آخرین بار از راهروهای اداره عبور کنی؛
جایی که سالها با دغدغه واردش شدی و با فکرِ حل مشکلات از آن خارج شدی.
سخت است از اتاقهایی خداحافظی کنی که شاهد خندهها، نگرانیها، تصمیمها و خاطرات تلخ و شیرین عمرت بودهاند.
اما در دلِ این دلتنگی، آرامشی هم هست…
آرامشِ اینکه تمام تلاشت را کردی.
آرامشِ اینکه هیچگاه نسبت به مسئولیتی که بر دوشت بود، بیتفاوت نبودی.
و آرامشِ اینکه شاید روزی، کسی بگوید:
«او دلش برای آموزش میتپید…»
اگر در این سالها ناخواسته کسی را رنجاندم، صمیمانه حلالیت میطلبم.
و اگر توانستم گرهای باز کنم، امیدی ایجاد کنم یا لبخندی بر لب دانشآموز و همکاری بنشانم، آن را بزرگترین افتخار زندگیام میدانم.
از همه همکاران عزیزم، مدیران، معلمان، کارکنان اداری و مردم شریف ملارد که سالها در کنارشان زندگی کردم، از صمیم قلب سپاسگزارم.
شما فقط همکار من نبودید؛
خانواده من بودید.
من میروم…
اما قلبم همیشه در آموزشوپرورش ملارد خواهد ماند.
در صدای زنگ مدرسهها،
در شور دانشآموزان،
در دغدغه معلمان،
و در تمام لحظههایی که بوی عشق به خدمت میدهد.
با احترام و دلی سرشار از عشق
آذر خشنود
پایانِ خدمت…
اما نه پایانِ عشق به ملارد و فرزندانش.



نظرات
10با آرزوی بهترینها برای شما، همواره تندرست و سربلند باشید🌹
خانم خشنود عزیز، شما فقط یک نام در کارنامهی ملارد نیستید؛ شما تکهای از جان این شهر بودید. سالها با صبر و مهر، در سکوت شبهای سخت ایستادید یادم نمی رود خودم شاهدش بودم .رد قدمهای شما در کوچههای خاطره و در آیندهی فرزندان این خاک، ماندگار است. از شما برای تمام عشق و تعهدتان ممنونم. بازنشستگیتان مبارک؛ دلتان آرام، روزگارتان روشن. ش.ل
خانم خشنود عزیز، شما فقط یک نام در کارنامهی ملارد نیستید؛ شما تکهای از جان این شهر بودید. سالها با صبر و مهر، در سکوت شبهای سخت ایستادید یادم نمی رود خودم شاهدش بودم .رد قدمهای شما در کوچههای خاطره و در آیندهی فرزندان این خاک، ماندگار است. از شما برای تمام عشق و تعهدتان ممنونم. بازنشستگیتان مبارک؛ دلتان آرام، روزگارتان روشن. ش.ل
سلام خانوم طاهری عزیز از اینکه من را به کلاس دوم رساندیم از تو سپاس گذارم
سلام خانم خشنود ملارد برای من حس آدمهای درجه یکی است باهاشون عمرم رو سپری کردم و یه حس خوب یه حال خوب واقعا از شما ممنونم که حس خوب رو تکثیر کردید با آرزوی موفقیت فقط ناراحتم که دیگه ممکنه کمتر شما رو ببینم
سلام خانم خشنودعزیزتندرست باشیدوعاقبت بخیر
خانم خشنود شهر ملارد به داشتن فرزند خلفی چون شما افتخار میکند. ملارد همیشه یک خلا عمیق داشته و دارد و آن هم نیروی انسانی دلسوز و اخلاقمدار است. کاش تمامی مسئولین و شهروندان ملارد کمی از همت و دلسوزی شما را داشتند. آرزو میکنم که از دوران بازنشستگی نهایت استفاده را ببرید. آرزو میکنم ملارد همچون شهرهای مجاور مسئولینی پاکدست و پاکدل داشته باشد.
آذر عزیزتر از جان "شرافت"، واژهای است که در تمامِ سطورِ نوشتهی شما، معنا میشود. ۳۲ سال ایستادگی در سنگرِ خدمت، کار هر کسی نیست؛ این تنها از عهدهی کسی برمیآید که خاکِ زادگاهش، خونِ رگهایش باشد. دوست عزیز، شما با سربلندی از این میدانِ آزمون بیرون آمدید و نامتان را در تاریخِ فرهنگِ این دیار حک کردید. خستگیِ این سالها به در، که اثرِ قدمهایتان بر خاکِ ملارد، ماندگار است. آذرِ عزیزِ دل… متنِ آخرِت را که خواندم، انگار یک شهر نفسش گرفت. انگار زنگِ مدرسهها برای لحظهای آرامتر صدا داد، چون فهمید کسی دارد میرود که سالها «دلِ این شهر» بوده، نه فقط یک اسم در یک حکم اداری. تو میگویی میروی… اما مگر میشود کسی که خودش را لابهلای صدای زنگها، نگاهِ بچهها، بغضِ معلمها و امیدِ خانوادهها جا گذاشته، واقعاً برود؟ تو رفتنی نیستی… تو در ملارد حل شدهای؛ در خاطرهی هزاران دانشآموزی که شاید امروز اسم تو را نداند، اما مسیر زندگیاش از جایی بهتر شد که تو ایستادی، جنگیدی، سکوت کردی، تحمل کردی و نگذاشتی چراغی خاموش شود. پایانِ خدمت… برای تو فقط پایانِ یک ساعتِ کاری است، نه پایانِ یک عشق. چون عشق بازنشسته نمیشود. و آدمهایی مثل تو از اداره بیرون نمیروند؛ از دلها که بیرون نمیروند. من فقط میخواهم بگویم: خداقوت… برای تمامِ شبهایی که کسی ندید برای تمامِ دلتنگیهایی که پشتِ لبخند پنهان شد. برای تمامِ «ایستادن»هایی که بهایش را فقط خودت و خدا دانستید. ملارد به تو بدهکار است… و ما به بودنِ تو، به شرافتِ تو، به قلبِ بزرگی که هیچوقت از تپیدن برای بچهها خسته نشد. هر جا باشی، این شهر هنوز تو را دارد؛ در صدای زنگها… در دعای معلمها… و در آیندهی بچههایی که تو برایشان بهترینها را خواستی. دوستت دارم و به تو افتخار میکنم. همیشه.
آذر عزیزتر از جان "شرافت"، واژهای است که در تمامِ سطورِ نوشتهی شما، معنا میشود. ۳۲ سال ایستادگی در سنگرِ خدمت، کار هر کسی نیست؛ این تنها از عهدهی کسی برمیآید که خاکِ زادگاهش، خونِ رگهایش باشد. دوست عزیز، شما با سربلندی از این میدانِ آزمون بیرون آمدید و نامتان را در تاریخِ فرهنگِ این دیار حک کردید. خستگیِ این سالها به در، که اثرِ قدمهایتان بر خاکِ ملارد، ماندگار است. آذرِ عزیزِ دل… متنِ آخرِت را که خواندم، انگار یک شهر نفسش گرفت. انگار زنگِ مدرسهها برای لحظهای آرامتر صدا داد، چون فهمید کسی دارد میرود که سالها «دلِ این شهر» بوده، نه فقط یک اسم در یک حکم اداری. تو میگویی میروی… اما مگر میشود کسی که خودش را لابهلای صدای زنگها، نگاهِ بچهها، بغضِ معلمها و امیدِ خانوادهها جا گذاشته، واقعاً برود؟ تو رفتنی نیستی… تو در ملارد حل شدهای؛ در خاطرهی هزاران دانشآموزی که شاید امروز اسم تو را نداند، اما مسیر زندگیاش از جایی بهتر شد که تو ایستادی، جنگیدی، سکوت کردی، تحمل کردی و نگذاشتی چراغی خاموش شود. پایانِ خدمت… برای تو فقط پایانِ یک ساعتِ کاری است، نه پایانِ یک عشق. چون عشق بازنشسته نمیشود. و آدمهایی مثل تو از اداره بیرون نمیروند؛ از دلها که بیرون نمیروند. من فقط میخواهم بگویم: خداقوت… برای تمامِ شبهایی که کسی ندید برای تمامِ دلتنگیهایی که پشتِ لبخند پنهان شد. برای تمامِ «ایستادن»هایی که بهایش را فقط خودت و خدا دانستید. ملارد به تو بدهکار است… و ما به بودنِ تو، به شرافتِ تو، به قلبِ بزرگی که هیچوقت از تپیدن برای بچهها خسته نشد. هر جا باشی، این شهر هنوز تو را دارد؛ در صدای زنگها… در دعای معلمها… و در آیندهی بچههایی که تو برایشان بهترینها را خواستی. دوستت دارم و به تو افتخار میکنم. همیشه...
امروز که ورقهای تقویم برای شما به فصل بازنشستگی رسیده، خوشحالم که پس از سالها فداکاری، به آرامشی که شایستهاش هستید میرسید. پس از گذشت سالها هنوز هم دلم برای کلاسهای درسی که با شما بودم پر میکشد. شما برای من فقط یک معلم نبودید؛ شما ناخدایی بودید که کشتیِ ذهنم را از طوفانهای نادانی به ساحل آگاهی هدایت کردید. هر کلمهای که در کلاس شما آموختم، تنها دانشی نبود که در دفترم ثبت شد، بلکه دانهای بود که در خاک روحم کاشته شد و امروز، درختِ شخصیت من بخشی از ثمرهی مهربانی و صبوری شماست. شاید روزی فراموش کنم که در فلان درس چه فرمولی یا چه تاریخی را آموختم، اما هرگز فراموش نخواهم کرد که چگونه “انسان بودن” و “امید داشتن” را از نگاه و کلام شما یاد گرفتم. ممنونم که چراغ روشن راهم بودید. میدانم که حالا قرار است زمان بیشتری را برای خودتان بگذارید، اما یادتان باشد که نام و یاد شما تا ابد در گوشه گوشه ذهن و قلب من حک شده است. هر جا که باشید، هر نفسی که میکشید، دعای خیرِ شاگردی که به شما مدیون است، بدرقه راهتان خواهد بود. بازنشستگیتان را که آغاز فصل تازهای از آزادی و آرامش است، از صمیم قلب تبریک میگویم. امیدوارم این ایام، زیباترین بخش از کتاب زندگیتان باشد. خستگیناپذیرِ مهربان، بازنشستگیتان مبارک. همیشه بدرخشید.🍀🌹