آخرین اخبار
مجبور (داستانک)

برشی از داستانک:
فنجان را میپرانم طرفش:
"نگهبان بخش بودی یا شکنجهگر مریضا، مردک؟!"
چاقو توی هوا برق دارد.
پیرزن دامادکش، سرش را چپ و راست میکند:
"... مجبور بودم مادر..."
مشتی آرامبخش میچپانم لای لبهایش:
"شیفت آخرمه و نفهمیدی پرستارم نه دخترت!"
خلوتی شب، بخش روان را زنجیر کرده. پا میکشم به آبدارخانه. چای کهنهجوش را هورت نکشیدهام، سایهای قد میکشد پیش در:
"هیس…نون منو میبری؟!"
فنجان را میپرانم طرفش:
"نگهبان بخش بودی یا شکنجهگر مریضا، مردک؟!"
چاقو توی هوا برق دارد. جمع میشوم توی خودم. جیغ بند شده به گلویم. قدمش را برنداشته طرفم، نقش زمین میشود. خون شتک میزند به صورتم. دامادکش تلفن را میاندازد. سرم را میکشد به بغل:
"میگم مجبور بودم، میخواست بکشدت!"
شناسه خبر : 24909
تاریخ : 1404/12/8 05:57:45
لینک خبر : https://daryaaknar.ir/sl/Zcf7ae



نظرات
0