
لیف بی کسی
در میدان پونک، جایی میان دو چراغ قرمز، پیرزنی نشسته بود. با چهرهای آرام و چشمانی که گویی از سالها انتظار سخن میگفتند. پیش پایش بساط کوچکی پهن بود؛ چند لیف، چند روشور، چند رویای فروختهنشده. در کنارش زنی همسن و سال، در همان سکوت، رهگذران را با نگاه بدرقه میکردند؛ نگاهی که هیچکس پاسخ انرا نمیداد. منتظر سبز شدن چراغ بودم، اما دلم میان آن نگاهها گیر کرده بود. پیرزن آه بلندی کشید و با صدایی لرزان ،گفت:
«از صبح تا حالا یه دونه هم نفروختم...»
زن کناریاش سری تکان داد و چیزی نگفت. سکوتشان سنگین بود، شبیه صدای باران پشت پنجرهی خانهای که سالهاست کسی در ان اواز نخوانده است.
دلم سوخت ؛ این آهها، از تنهاییای میگفت که فروش نرفتن را هم سنگینتر میکرد. نزدیک شدم و روبهرویش نشستم: "مادر، این لیفها چنده؟" با لبخندی خسته گفت: "این لیفهای کوچک سی هزار تومنه." پرسیدم: "این لیف های بلند دسته دار چنده؟" نگاهی انداخت و گفت: "منظورت لیف بی کسیه ؟" دلم لرزید. پرسیدم :"چرا بی کسی؟" آه دیگری کشید و گفت: "چون نیاز به کمک کسی نداری؛ خودت به تنهایی میتونی پشتتو لیف بکشی."
از آن روز، هر بار باران میبارد یا سکوت خانهام سنگین میشود، یاد آن جمله میافتم: لیف بی کسی کلمهای که مثل سایه همیشه همراهم است. در روانشناسی، تنهایی را یک احساس طبیعی میدانند. این احساس میتواند آدم را به فکر و تأمل وادارد. تصور کنید آن پیرزن و زن همسایهاش را. آنها هر روز در خیابان مینشینند. فروش زیادی هم ندارند و شاید فقط منتظر یک لحظهی ارتباط گرم با کسی هستند. تنهاییشان فقط به خاطر خالی بودن دستشان از پول نیست بلکه دلشان از صدا و نگاه دیگران خالی است. خانهای که بعد از رفتن فرزندان ساکت میشود. در آن خانه، خاطرات خندههای بلند .دعواهای کودکانه . شبهایی که باد به پنجره می کوبد و هیچ دستی برای نوازش وجود ندارد. این حس آدم را به فکر میاندازد. گویی که دنیا از تو دور شده و فقط خودت با خاطراتت ماندهای. اما روانشناسی همین تنهایی را هم توضیح میدهد. آنها از «سندرم آشیانه خالی» حرف میزنند. این سندرم میگوید جدایی فرزندان بخشی طبیعی از زندگی انسان است. مثل پرندهای که بال در می اورد و پرواز میکند. فرزندان هم با غریزه استقلال خودشان، به دنبال زندگیشان میروند. پذیرش این جدایی، افتخاری است برای والدین. این پذیرش مثل پلی به آزادی متقابل است. آزادی برای فرزندان و والدین. این کار دریچهای به شادیهای جدید باز میکند.
در جامعه امروز ، تنهایی گاهی بیشتر از گذشته احساس میشود، اما این میتواند دریچهای به امیدهای تازه باز کند. شهرهای بزرگ، با ریتم سریع زندگی، فرزندان را به سوی استقلال میبرند ، جایی که فرزندان با آرامش درونی خود، زندگی مستقلشان را بنا میکنند و والدین را با افتخار به دستاوردهایشان، سرشار از شادی و غرور میسازند. آمارها نشان میدهند بیش از نیمی از سالمندان در ایران، گاهی احساس تنهایی میکنند؛ نه به خاطر زندگیِ تنها، که به دلیل فاصلههای موقتی در ارتباطات. اما بیکسی، فرصتی است برای بازسازیِ پیوندهای عمیقتر؛ جامعهای که پیری را نه حاشیه، که پلی به جمعِ گرمِ نسلها میبیند. آن زن همسایه، با بساطِ کنارِ پیرزن، نمادی از این امید است: دو زنِ مقاوم، که در شلوغی شهر به یکدیگر تکیه میکنند و با هر لبخند کوچک، خلأ تنهایی را به فضایی گرم از خاطرات شیرین فرزندان و موفقیتشان پر میکنند . فرزندانانی که با استقلالشان، آرامش و افتخار را به دلِ مادران برمیگردانند.
اما چرا باید کسی تنها بماند؟ تنهایی، دردی است که با بیتوجهی عمیقتر میشود، و خانواده تنها جایی است که میتواند آن خلاء را پر کند. بیایید قدرِ این دور هم بودن را بدانیم: صدای بچهها در خانه، بحثهای روزمره، آغوشهای ساده. هر تلفن، هر دیدار، هر لحظهی با هم بودن، میتواند سدی باشد در برابرِ آن بادِ سردِ تنهایی. عزیزان، پیش از آنکه دیر شود، دستِ مادران و پدران مان را بگیریم و به فرزندان مان بگوییم حتی با وجود فاصله در کنارمان بمانند، و جامعه ای را یادآوری کنیم که تنهایی، نه سرنوشت، که انتخاب ماست. بیکسی، دردی است که نباید تحمل شود؛ با هم، میتوانیم آن را به عشق و محبت تبدیل کنیم.
به یاد آن دو زنِ میدان پونک، و همه کسانی که در سکوتِ تنهایی، منتظرِ یک دستِ گرماند.



نظرات
0