گلچینی از فرهیختگان عرصه اطلاع رسانی بوده که در توسعه آگاهی عمومی ایفای نقش می نمایند
اخبار فوری
آخرین اخبار
داستان کوتاه ایرانی
داستان قارچ سفید به قلم ابوالقاسم محمد‌زاده0(الف.م)
ابوالقاسم محمد‌زاده(الف.م)، فعال فرهنگی، پژوهشگر، منتقد ادبی است که سال‌ها در حوزه دفاع مقدس قلم می‌زند. ایشان آثار ارزشمند زیادی در کارنامه ادبی خود دارد.

توی بالکن نشسته‌ام و به محوطه خالی جلوی ساختمان نگاه می‌کنم. هوا کمی سوز دارد . چقدر از پایین آمدن رقصان برف‌های جور واجور لذت می برم و بارش برف را دوست دارم،که هوای سرد به سرفه‌ام می‌اندازد . می‌آید و پنجره حصار شیشه‌ای بالکن را می بندد و می‌‌رود.

«توی این هوای سرد.... باز به چی زل زدی ؟ برف برفه دیگه ...»

راست می‌گفت ، برف ، برف بود. از زمانی که یادم می‌آید، برف همینطوری بود ، سفید ، آبکی ، جور واجور، با مدل‌های مختلفی که نمی‌شد اسمی برایش گذاشت . گاهی پنبه‌ای و گاهی نرم و آبکی . بعدِش سرمای استخوان‌سوز ، گِل و شل ..... از کوچکی یادم داده بودند تحمل کنم. همه چیز را. سرما. گرما . داشتن و نداشتن. حتی سلامتی و سرفه را.

برف همه‌جای آسمان بود. می‌بارید و همه‌جا می‌نشست. روی محوطه‌ی جلو، درست روی چمن‌ها و درختچه‌های شمشاد سبزی که باغبان پیرمان آنها را کاشت . با دستهای لرزان و زمخت و چروکیده‌اش که زیر دستکش باغبانی پنهان می‌کرد . اما، قامت خمیده‌اش را نمی‌توانست از چشم کسی بپوشاند .

برف می‌بارید روی درخت‌های بی‌برگ . روی قرنیزهای دیوار ، روی حفاظ‌ها و نرده‌ها می‌نشست و همه‌جا را سفید پوش می‌کرد . باد هم دانه‌های برف را می‌رقصاند و آن‌ها ، سیال در هوا ، روی زمین جا خوش می‌کردند . با این رقص برف آن اااا ، با این جلوه‌ی طبیعت و زیبائی آفرینش ، فکر آدم می پَرد به جایی که نباید برود . گاهی به آینده و گاهی هم به گذشته‌های دور . گذشته‌های خیلی دور . آن‌هم برای من ، برای منی که از برف خاطره‌های زیادی در ذهنم دارم. از کودکی تا حالا . برفی که باهاش زندگی کرده‌ام .

قفسه‌ی سینه‌ام می‌سوزد . نفسم به شماره می‌افتد . بوی سیر و سبزی تازه ، همه جا می‌پیچد .  به سرفه می‌افتم . می‌سرفم . سرفه‌های سخت و طولانی ، می‌گویند: «همه روی ارتفاع . بروید روی بلندی ».که می‌رویم. می‌دویم . تا بکشیم بالا ، نه تنها من ، بلکه همه آن‌هایی که میان شیار و دامنه‌ی کوه ، توی چادرهای خاکی نصب شده در لابه‌لای سنگ‌ها و بستر رودخانه ، از دست زمستان پناه گرفته‌اند . از سوز سرمایش و نور آفتابی که گاه و بی‌گاه سرک می‌کشد و انعکاسش را از روی بلورهای برف و یخ ، همچون سوزنی به مردمک چشم‌ها می‌نشاند . به سمت بالای رودخانه ، به سمت دامنه خاکی کوه می‌دویم تا بکشیم روی قله . روی ارتفاع . روی بلندی . درخت‌های بلوط به کمک‌مان می‌آیند و دست آویزمان می‌شوند . برای بالا رفتن از سنگ ریزه‌های مدفون زیر انبوه برف ، که گاهی زیر پایمان را خالی می‌کنند و می‌لغزیم به سمت پایین و گاه به سمت دره عمیق و پر از برف. با دست و پایی گل‌آلوده و یخ‌زده ، خودمان را می‌کشیم بالا . برای بالا رفتن و رسیدن روی بلندی ، همه در تلاشند . همه می‌کوشند تا از میان این مه سفید  فسفری که مثل قارچ سفیدی رو به بالا قد می‌کشد و به سمت جاذبه برمی‌گردد و چادرش را می‌گستراند همه جا بگذریم . می‌دویم تا از میان این همه غبار که مثل چادری خودش را روی دشت پهن ‌کرده بالا بکشیم. نه تنها من، که همه در تلاشند، چشم‌ها می‌بیند و نمی‌بیند. می‌سوزد و نمی‌سوزد . اشک‌ریزان و سرفه‌کنان ، درختچه‌های لخت بلوط و بوته‌های کوهی و خارهای گوَن ، به مددمان می‌آیند و اشک‌هایی که از چشم بیرون زده ، هنوز ندویده و نچکیده ، قندیل می‌بندد روی گونه و پلک‌ها . درست مثل مرواریدی سفید و درشت ، بخارهای گرم بازدم ؛ روی هوا می بندد . مثل همان غبار فسفری . مثل قارچ سفید و بوناکی که به بوی تره خورد کرده می‌مانست بویش .

 از سینه‌کش کوه خودمان را می‌کشیم بالا . مثل بزهای کوهی . مثل آهویی که از تیررس شکارچی‌اش می‌گریزد، گریخته‌ایم . می گریزیم تا به مامن امنی برسیم . هر کس از گوشه‌ای ، از کناری ، از لابه‌لای سنگ‌ها و شیارهای کوه خودش را می‌‌کشاند بالا. خسته و گل‌آلود و برفی می رسند بالای ارتفاع . روی سر غبار لعنتی که قارچ گونه خودش را پخش کرده همه جا و سرک می‌کشد روی چادرها ، روی دشت برف گرفته . روی سطح یخ‌زده‌ی رودخانه .

صدای سرفه‌های پیاپی و منقطع می‌پیچد توی شیارهای کوه و دشت برف گرفته ؛ و در دامنه‌ی کوه اکو می‌شود. بعضی‌ها مثل من ؛ و بعضی‌ها خسته و ناتوان و بی‌رمق ، خودشان را ‌کشیده‌اند بالا . گل‌آلود و سرفه‌کنان ‌رسیده‌اند روی ارتفاع . عده‌ای آن پایین  مانده‌‌اند. آن‌ها که خواب بودند . آن‌هایی که صدای « بکشید بالا ، برید روی ارتفاع ، روی بلندی ..» دیر به گوش شان رسیده بود و آن‌هایی که حتی فرصت نکردند . می‌سرفم . سرفه می‌خراشد و از سینه و گلویم بالا می‌آید . تا خراشدار از دماغ و دهنم بزند بیرون ؛ و صدایش را نثار کوه کند .

...

می‌سرفم  از باد سردی که میان بالکن و محفظه شیشه‌ای دویده بود .جانم را بالا می‌آورد تا خشک و خشدار به گوش کسی برسد ، که می دود و خودش را می‌رساند . ماسک پلاستیکی را روی بینی‌ام می‌کشد و پیچ شیر کپسول سرد و خاکستری کنارم را باز می‌کند . هوای خشک تازه که به ریه‌هایم می‌رسد، به نفس‌نفس زدن می‌افتم . نفس‌های بلند و عمیقی می‌کشم . با سرفه‌های خشدار و طولانی بلندی که از روی صندلی بالا و پایینم می‌کند . نگاهم می‌کند و می‌گوید:

«  انگار مجبوره ... چی می‌خواد ؟ خدا می دونه ...»

لحن کلامش مهربان و دلسوزانه است . درست مثل مادری که بچه‌ی کوچکش را عامرانه نصیحت می‌کند . راست می‌گفت ، کسی مجبورم نکرده بود . اما هر بار که بارش برف را می‌بینم ، خاطره‌ها یم را مرور می‌کنم . گذشته ام را . سال‌های جوانی‌ام را . سال‌هایی که مثل یک بز کوهی ، با کلی تجهیزات ، کوه را بالا و پایین می‌رفتم . ولی حالا ! مثل یک تکه گوشت ، روی ویلچر نشسته‌ام ، یا روی صندلی ، یا نه ! مثل یک تکه گوشت روی تختم که حتی برای نفس کشیدن و جابجا شدنم  به کمک دیگران نیازمندم . حتی به این کپسول سرد و بی‌جان که با کوچکترین تغییر آب و هوا ، شدیدأ نیازمندش می‌شوم .-.. تا  کی؟ ...تا چند سال دیگر ؟ خدا می‌داند ..-

پنجره شیشه‌ای حصار بالکن که بسته می‌شود ، همه‌جا را بخار می‌گیرد . دانه‌های برفی را که  به شیشه پنجره بسته شده می‌خورند و رو به پایین می‌آیند را کدر می‌بینم . دیگر دیدنشان برایم آن جذابیت و لذت قبلی را ندارد.  می‌داند بارش برف را دوست دارم و با دیدنش غرق لذت می‌شوم .- پارسال با چه سختی و مشقتی با هم رفتیم کوه ، تا ساعت‌ها زیر برف ماندیم و آش بلغوری را که پخته بود ، همانجا زیر برف خوردیم . از بالا و پایین رفتن بچه‌ها توی برف و زمین خوردنشان چقدر خندیدیم .- چیزی نمی‌گوید. اما ، نمی‌داند با هر دانه برفی که پایین می‌آید ، با دیدنشان ، خاطره‌هایم را مرور می‌کنم . شاید می‌داند و به روی خودش نمی‌آورد . سال‌ها با من زندگی کرده و روحیه‌ام را می‌داند . حتی بهتر از خودم مرا می‌شناسد . درست مثل مادری که بچه اش را . از پانزده سالگی . وقتی نوزده سالم بود.

شیشه ها بخار گرفته و عرق کرده‌اند . گاهی عرق‌های شیشه پایین می‌لغزند و خطی را روی آن ایجاد می‌کنند و من از درون شیار ایجاد شده ناشی از پایین افتادن قطره‌هایش ، دزدکی ، بیرون را دید می‌زنم اما کدر. هوا که به درون ریه‌هایم می‌دود و بخاری که از باز دم ریه‌ها بالا آمده‌اند ، جدار داخلی ماسک را می‌پوشاند و حوصله‌ام را سر می‌برند . به شیشه می‌زنم تا کسی به کمکم بیاید و از این بی حوصله‌گی رها شوم . هفت - هشت سال پیش ، همه کارهایم را خودم انجام می‌دادم . حالا چی ؟ تا کی ؟ نمی‌دانم .! . حالا زندگی برای من حکم بایگانی کاغذها و احکام تاریخ مصرف گذشته را دارند که مامور بایگانی مجبور است آنها را هر ساله گردگیری کند و نگهداری -، زندگی‌ سال‌های پایانی کهنه سرباز جنگ همین است ؛ و زمان دیر می‌گذرد .چند لحظه طول کشید تا رسید و پنجره شیشه‌ای را باز کرد. باد آرامی خزید داخل و چند دانه برف را پاشاند روی سر و بدنم؛ و درون بالکن شیشه‌ای. سردی برفی که روی صورتم نشست لذت بخش بود .صدایش اکو شد و مثل همان دانه‌های برف آمده پیچید توی بالکن .

«  دیگه جوون نیستی . شصت سالته ... ها ..»

 دانه‌های برفی که روی صورتم نشسته بودند به سرعت آب شدند و کشاله کردند پایین. چه حالی دادند . پنجره را بست .

« اخوی ... برادر .... شوهر .... کم می یاری ...»

هوای سرد بیرون و شرجی داخل بالکن را می‌شد حس کرد . به نظرم نرم و لطیف می‌آمدند . حس خوبی داشتم. حسی که توی تنم دویده بود. حسی که سرفه نگذاشت این حس را ، این لذت را با همه اعضای بدنم درک کنم . خیلی سریع پنجره را بست و دوباره ماسک را کشید روی صورت و بینی‌ام . خواستم بگویم: « مجید رفت و ...» ولی نگذاشت حرفی بزنم و فقط گفت: «هیس !  » . خواستم بگویم: برادرت.... که بازهم میان حرف‌مان دوید و نگذاشت حرفم را بزنم . مثل همیشه . ولی خودش بلندتر از قبل توی تراس و بالکن خانه پیچید . سرفه را می‌گم که پشت‌سر هم بیرون می‌آمد و توی آن فضای کوچک می‌پیچید . انگار ، از جداره ریه‌هایم کنده می‌شد و بیرون می‌دوید .

مکث کوتاهی کرد . نفسم که راست شد ، دوباره رفت داخل . هنوز نرفته بود که برگشت . دکمه‌های پیراهنم را تا بالا بست و پتو را کشید روی پاها و قفسه سینه‌ام . درست تا زیر گلویَم . صورتش گل انداخته بود . انگار سرد و گرم شده بود . مثل روزهایی که می‌رفت حمام و برمی‌گشت شده بود . گونه و لپ‌هایش رنگ می‌داد و رنگ می‌گرفت . درست مثل همان روزها شده بود. زیبا و خواستنی . فکر کنم با خودش می‌گفت :« کی این زمستون تموم می‌شه ».  وقتی داشت می‌رفت شنیدم . یواشکی ، انگار که نفهمیده باشم ، با خودش می‌گفت و من شنیدم . الانه که دوباره بیاد و بگه : «قرص‌ها تو نخوردی... ها ....»

گرگ و میش هوا بود . خورشید هنوز بالا نیامده بود. اگرهم بالا آمده بود ، پشت ابرهای پنبه‌ایی سفید پنهان مانده بود. برف سفیدی که دیروز بارید، همه جا را پوشاند. یکدست . بدون لکه‌ای . الا جاهایی که آدم‌ها ، آمده بودند و رفته بودند . برف و گِل قاطی شده بود و به سیاهی و کثیفی می‌زد . آب‌های ناشی از لگد مال شدن برف‌ها ، مثل شیرابه جاری شده بودند و شیار و خط گودی را روی برف‌ها کنده بود . جاری آبی که بعضی جاهایش یخ‌زده و گِل‌آبه از زیرش کش گرفته بود و به سمت رودخانه مواج می رفت و  می‌ریخت رو تلاطم‌اش . آفتاب هنوز بالا نیامده بود که زمین و آسمان ترکید. برف و گِل به هر طرف پاشید و غبارِ سفیدِی با بوی سیر و سبزی تازه ، توی دشت و دمن برف گرفته پیچید و همه جا پخش شد ؛ و صدایی که بدنبالش داد می‌زد .

« همه بیرون، همه روی بلندی،.... شیمیایی ... شیمیایی...». و مجید ، همان پایین مانده بود. سیاه و کبود.

 

شناسه خبر : 25847
تاریخ : 1405/2/28 16:11:15
لینک خبر :  https://daryaaknar.ir/sl/veQMWZ
نویسنده خبر :
X

🔶نرگس جودکی
🔹کارشناسی حقوق
 🔹نویسنده
🔹کسب مقام دوم فراخوان توتم و
داستان برگزیده فراخوان نامه گشوده و در حال چاپ در مجموعه مشترک 
🔹برگزیده دوره اول جشنواره مانا وفراخوان ذکر خیر 
🔹برگزیده پنج مرحله فراخوان مجله موفقیت وکسب مقام اول وچاپ هر پنج داستانک در مجله موفقیت
🔹کسب مقام در جشنواره یوسف
🔹کسب مقام اول داستان انقلابی استان البرز
🔹کسب مقام دوم در جشنواره ملی ملک الموت
🔹کسب مقام دوم در جشنواره ملی تحریر خیال
🔹کسب مقام اول در جشنواره ملی ذهن زرین
🔹کسب مقام دوم در جشنواره دلنوشته ای به سردار استان البرز واستان مرکزی و رادیو جوان
🔹عضو انجمن ادبی وهیت مدیره عصر جدید هشتگرد
🔹عضو انجمن ادبی سیمرغ و انجمن ادبی البرز
🔹کسب مقام دوم روایت عاشورایی از نهاد کتابخانه ها
🔹کسب مقام در چند نقد داستان کوتاه ودو کتاب ستاره ها می میرند و شهید مسیحی

 
 
برچسب ها #دریاکنار #پژوهشگر #داستان کوتاه ایرانی

نظرات

0
دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد. پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد. پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.