
توی بالکن نشستهام و به محوطه خالی جلوی ساختمان نگاه میکنم. هوا کمی سوز دارد . چقدر از پایین آمدن رقصان برفهای جور واجور لذت می برم و بارش برف را دوست دارم،که هوای سرد به سرفهام میاندازد . میآید و پنجره حصار شیشهای بالکن را می بندد و میرود.
«توی این هوای سرد.... باز به چی زل زدی ؟ برف برفه دیگه ...»
راست میگفت ، برف ، برف بود. از زمانی که یادم میآید، برف همینطوری بود ، سفید ، آبکی ، جور واجور، با مدلهای مختلفی که نمیشد اسمی برایش گذاشت . گاهی پنبهای و گاهی نرم و آبکی . بعدِش سرمای استخوانسوز ، گِل و شل ..... از کوچکی یادم داده بودند تحمل کنم. همه چیز را. سرما. گرما . داشتن و نداشتن. حتی سلامتی و سرفه را.
برف همهجای آسمان بود. میبارید و همهجا مینشست. روی محوطهی جلو، درست روی چمنها و درختچههای شمشاد سبزی که باغبان پیرمان آنها را کاشت . با دستهای لرزان و زمخت و چروکیدهاش که زیر دستکش باغبانی پنهان میکرد . اما، قامت خمیدهاش را نمیتوانست از چشم کسی بپوشاند .
برف میبارید روی درختهای بیبرگ . روی قرنیزهای دیوار ، روی حفاظها و نردهها مینشست و همهجا را سفید پوش میکرد . باد هم دانههای برف را میرقصاند و آنها ، سیال در هوا ، روی زمین جا خوش میکردند . با این رقص برف آن اااا ، با این جلوهی طبیعت و زیبائی آفرینش ، فکر آدم می پَرد به جایی که نباید برود . گاهی به آینده و گاهی هم به گذشتههای دور . گذشتههای خیلی دور . آنهم برای من ، برای منی که از برف خاطرههای زیادی در ذهنم دارم. از کودکی تا حالا . برفی که باهاش زندگی کردهام .
قفسهی سینهام میسوزد . نفسم به شماره میافتد . بوی سیر و سبزی تازه ، همه جا میپیچد . به سرفه میافتم . میسرفم . سرفههای سخت و طولانی ، میگویند: «همه روی ارتفاع . بروید روی بلندی ».که میرویم. میدویم . تا بکشیم بالا ، نه تنها من ، بلکه همه آنهایی که میان شیار و دامنهی کوه ، توی چادرهای خاکی نصب شده در لابهلای سنگها و بستر رودخانه ، از دست زمستان پناه گرفتهاند . از سوز سرمایش و نور آفتابی که گاه و بیگاه سرک میکشد و انعکاسش را از روی بلورهای برف و یخ ، همچون سوزنی به مردمک چشمها مینشاند . به سمت بالای رودخانه ، به سمت دامنه خاکی کوه میدویم تا بکشیم روی قله . روی ارتفاع . روی بلندی . درختهای بلوط به کمکمان میآیند و دست آویزمان میشوند . برای بالا رفتن از سنگ ریزههای مدفون زیر انبوه برف ، که گاهی زیر پایمان را خالی میکنند و میلغزیم به سمت پایین و گاه به سمت دره عمیق و پر از برف. با دست و پایی گلآلوده و یخزده ، خودمان را میکشیم بالا . برای بالا رفتن و رسیدن روی بلندی ، همه در تلاشند . همه میکوشند تا از میان این مه سفید فسفری که مثل قارچ سفیدی رو به بالا قد میکشد و به سمت جاذبه برمیگردد و چادرش را میگستراند همه جا بگذریم . میدویم تا از میان این همه غبار که مثل چادری خودش را روی دشت پهن کرده بالا بکشیم. نه تنها من، که همه در تلاشند، چشمها میبیند و نمیبیند. میسوزد و نمیسوزد . اشکریزان و سرفهکنان ، درختچههای لخت بلوط و بوتههای کوهی و خارهای گوَن ، به مددمان میآیند و اشکهایی که از چشم بیرون زده ، هنوز ندویده و نچکیده ، قندیل میبندد روی گونه و پلکها . درست مثل مرواریدی سفید و درشت ، بخارهای گرم بازدم ؛ روی هوا می بندد . مثل همان غبار فسفری . مثل قارچ سفید و بوناکی که به بوی تره خورد کرده میمانست بویش .
از سینهکش کوه خودمان را میکشیم بالا . مثل بزهای کوهی . مثل آهویی که از تیررس شکارچیاش میگریزد، گریختهایم . می گریزیم تا به مامن امنی برسیم . هر کس از گوشهای ، از کناری ، از لابهلای سنگها و شیارهای کوه خودش را میکشاند بالا. خسته و گلآلود و برفی می رسند بالای ارتفاع . روی سر غبار لعنتی که قارچ گونه خودش را پخش کرده همه جا و سرک میکشد روی چادرها ، روی دشت برف گرفته . روی سطح یخزدهی رودخانه .
صدای سرفههای پیاپی و منقطع میپیچد توی شیارهای کوه و دشت برف گرفته ؛ و در دامنهی کوه اکو میشود. بعضیها مثل من ؛ و بعضیها خسته و ناتوان و بیرمق ، خودشان را کشیدهاند بالا . گلآلود و سرفهکنان رسیدهاند روی ارتفاع . عدهای آن پایین ماندهاند. آنها که خواب بودند . آنهایی که صدای « بکشید بالا ، برید روی ارتفاع ، روی بلندی ..» دیر به گوش شان رسیده بود و آنهایی که حتی فرصت نکردند . میسرفم . سرفه میخراشد و از سینه و گلویم بالا میآید . تا خراشدار از دماغ و دهنم بزند بیرون ؛ و صدایش را نثار کوه کند .
...
میسرفم از باد سردی که میان بالکن و محفظه شیشهای دویده بود .جانم را بالا میآورد تا خشک و خشدار به گوش کسی برسد ، که می دود و خودش را میرساند . ماسک پلاستیکی را روی بینیام میکشد و پیچ شیر کپسول سرد و خاکستری کنارم را باز میکند . هوای خشک تازه که به ریههایم میرسد، به نفسنفس زدن میافتم . نفسهای بلند و عمیقی میکشم . با سرفههای خشدار و طولانی بلندی که از روی صندلی بالا و پایینم میکند . نگاهم میکند و میگوید:
« انگار مجبوره ... چی میخواد ؟ خدا می دونه ...»
لحن کلامش مهربان و دلسوزانه است . درست مثل مادری که بچهی کوچکش را عامرانه نصیحت میکند . راست میگفت ، کسی مجبورم نکرده بود . اما هر بار که بارش برف را میبینم ، خاطرهها یم را مرور میکنم . گذشته ام را . سالهای جوانیام را . سالهایی که مثل یک بز کوهی ، با کلی تجهیزات ، کوه را بالا و پایین میرفتم . ولی حالا ! مثل یک تکه گوشت ، روی ویلچر نشستهام ، یا روی صندلی ، یا نه ! مثل یک تکه گوشت روی تختم که حتی برای نفس کشیدن و جابجا شدنم به کمک دیگران نیازمندم . حتی به این کپسول سرد و بیجان که با کوچکترین تغییر آب و هوا ، شدیدأ نیازمندش میشوم .-.. تا کی؟ ...تا چند سال دیگر ؟ خدا میداند ..-
پنجره شیشهای حصار بالکن که بسته میشود ، همهجا را بخار میگیرد . دانههای برفی را که به شیشه پنجره بسته شده میخورند و رو به پایین میآیند را کدر میبینم . دیگر دیدنشان برایم آن جذابیت و لذت قبلی را ندارد. میداند بارش برف را دوست دارم و با دیدنش غرق لذت میشوم .- پارسال با چه سختی و مشقتی با هم رفتیم کوه ، تا ساعتها زیر برف ماندیم و آش بلغوری را که پخته بود ، همانجا زیر برف خوردیم . از بالا و پایین رفتن بچهها توی برف و زمین خوردنشان چقدر خندیدیم .- چیزی نمیگوید. اما ، نمیداند با هر دانه برفی که پایین میآید ، با دیدنشان ، خاطرههایم را مرور میکنم . شاید میداند و به روی خودش نمیآورد . سالها با من زندگی کرده و روحیهام را میداند . حتی بهتر از خودم مرا میشناسد . درست مثل مادری که بچه اش را . از پانزده سالگی . وقتی نوزده سالم بود.
شیشه ها بخار گرفته و عرق کردهاند . گاهی عرقهای شیشه پایین میلغزند و خطی را روی آن ایجاد میکنند و من از درون شیار ایجاد شده ناشی از پایین افتادن قطرههایش ، دزدکی ، بیرون را دید میزنم اما کدر. هوا که به درون ریههایم میدود و بخاری که از باز دم ریهها بالا آمدهاند ، جدار داخلی ماسک را میپوشاند و حوصلهام را سر میبرند . به شیشه میزنم تا کسی به کمکم بیاید و از این بی حوصلهگی رها شوم . هفت - هشت سال پیش ، همه کارهایم را خودم انجام میدادم . حالا چی ؟ تا کی ؟ نمیدانم .! . حالا زندگی برای من حکم بایگانی کاغذها و احکام تاریخ مصرف گذشته را دارند که مامور بایگانی مجبور است آنها را هر ساله گردگیری کند و نگهداری -، زندگی سالهای پایانی کهنه سرباز جنگ همین است ؛ و زمان دیر میگذرد .چند لحظه طول کشید تا رسید و پنجره شیشهای را باز کرد. باد آرامی خزید داخل و چند دانه برف را پاشاند روی سر و بدنم؛ و درون بالکن شیشهای. سردی برفی که روی صورتم نشست لذت بخش بود .صدایش اکو شد و مثل همان دانههای برف آمده پیچید توی بالکن .
« دیگه جوون نیستی . شصت سالته ... ها ..»
دانههای برفی که روی صورتم نشسته بودند به سرعت آب شدند و کشاله کردند پایین. چه حالی دادند . پنجره را بست .
« اخوی ... برادر .... شوهر .... کم می یاری ...»
هوای سرد بیرون و شرجی داخل بالکن را میشد حس کرد . به نظرم نرم و لطیف میآمدند . حس خوبی داشتم. حسی که توی تنم دویده بود. حسی که سرفه نگذاشت این حس را ، این لذت را با همه اعضای بدنم درک کنم . خیلی سریع پنجره را بست و دوباره ماسک را کشید روی صورت و بینیام . خواستم بگویم: « مجید رفت و ...» ولی نگذاشت حرفی بزنم و فقط گفت: «هیس ! » . خواستم بگویم: برادرت.... که بازهم میان حرفمان دوید و نگذاشت حرفم را بزنم . مثل همیشه . ولی خودش بلندتر از قبل توی تراس و بالکن خانه پیچید . سرفه را میگم که پشتسر هم بیرون میآمد و توی آن فضای کوچک میپیچید . انگار ، از جداره ریههایم کنده میشد و بیرون میدوید .
مکث کوتاهی کرد . نفسم که راست شد ، دوباره رفت داخل . هنوز نرفته بود که برگشت . دکمههای پیراهنم را تا بالا بست و پتو را کشید روی پاها و قفسه سینهام . درست تا زیر گلویَم . صورتش گل انداخته بود . انگار سرد و گرم شده بود . مثل روزهایی که میرفت حمام و برمیگشت شده بود . گونه و لپهایش رنگ میداد و رنگ میگرفت . درست مثل همان روزها شده بود. زیبا و خواستنی . فکر کنم با خودش میگفت :« کی این زمستون تموم میشه ». وقتی داشت میرفت شنیدم . یواشکی ، انگار که نفهمیده باشم ، با خودش میگفت و من شنیدم . الانه که دوباره بیاد و بگه : «قرصها تو نخوردی... ها ....»
گرگ و میش هوا بود . خورشید هنوز بالا نیامده بود. اگرهم بالا آمده بود ، پشت ابرهای پنبهایی سفید پنهان مانده بود. برف سفیدی که دیروز بارید، همه جا را پوشاند. یکدست . بدون لکهای . الا جاهایی که آدمها ، آمده بودند و رفته بودند . برف و گِل قاطی شده بود و به سیاهی و کثیفی میزد . آبهای ناشی از لگد مال شدن برفها ، مثل شیرابه جاری شده بودند و شیار و خط گودی را روی برفها کنده بود . جاری آبی که بعضی جاهایش یخزده و گِلآبه از زیرش کش گرفته بود و به سمت رودخانه مواج می رفت و میریخت رو تلاطماش . آفتاب هنوز بالا نیامده بود که زمین و آسمان ترکید. برف و گِل به هر طرف پاشید و غبارِ سفیدِی با بوی سیر و سبزی تازه ، توی دشت و دمن برف گرفته پیچید و همه جا پخش شد ؛ و صدایی که بدنبالش داد میزد .
« همه بیرون، همه روی بلندی،.... شیمیایی ... شیمیایی...». و مجید ، همان پایین مانده بود. سیاه و کبود.



نظرات
0