
"رو به قبله"
قدم میزنم. خیال همسایهام، زری خیاط لنگر انداخته توی مغزم. دخترش میگفت رو به قبله است. نفسهای آخرش را میکشد. اگر تا امشب تمام کند، حتمی روز بعد که میشود جمعه میسپرندش به خاک. برای تشییعش نیستم. با دخترخالهها دورهمی داریم. صبح شنبه هم به پرسه نمیرسم، سرکارم. عصرش هم حال میخواهد از اداره توی این ترافیک شیر تو شیر راه بگیرم به مسجد، جار و جیغ طایفهی حنجره طلاییش را پتک کنم توی کلهام. پنجشنبهی بعد را میشود یک تک پا رفت مزار و خودی نشان داد. میگویم: میگرنم عود کرده بود یا.... اصلا بیخیال. همان روز فکرم را میچینم.
"خانم افتاد......."
سرم را گرفته_ نگرفته به بالای ساختمان نیمساز، طرف صدا. پتک سخت و سنگین مینشیند وسط فرقم. چارطاق ولو میشوم کف پیادهرو. خون میسرد به کاسهی چشمم. نگاهم خشک میشود به جمعیت گرد آمده دورم:
" جوون بختبرگشته انگار اجل پیش بود!"
الهام آبادهای_ کرمان
عکس: باشگاه خبرنگاران جوان



نظرات
0