
کبوتر صلح وقتی از جنگ به خانه برگشت، یادداشتی را دید.
«سلام عزیزم.
وقتی این یادداشت را میخوانی من مایلها پرواز کرده ام. زیرا دیگر تحملش را ندارم. اگرچه تصمیم سختی بود، اما گرفتم! نه اینکه تو را دوست نداشته باشم، ولی ترجیح دادم که بروم و با کبوتری معمولی که به فکر خانه و کاشانه خودش است، زندگی کنم. هر روز که نمیشود رفت و این آدمها را آشتی داد. یکبار برای همیشه بگذار آنقدر همدیگر را بکشند تا نسلشان منقرض شود. میدانی میلیونها پرنده و چرنده و خزنده را با اینکار خوشحال میکنی، اما از آنجایی که میدانستم اگر به تو اعتراض کنم مسئله را جدی نمیگیری، تصمیم گرفتم بیخبر بروم. لطفا هرگز دنبالم نگرد و به یاد...اصلا کدام یاد؟ میخواستم بگویم به یاد روزهای خوشمان اما حقیقتش این است که ما با هم روز خوشی نداشتیم. پس فراموشش کن. بدرود.»
چشمهای کبوتر پر از اشک شده بود. با خودش گفت: «بهتر بود آن آتش را دور میزدم، حالا به خاطر دودی که توی چشمم رفته باید تا صبح اشک بریزم.»
و بعد یادداشت را به گوشهای نامعلوم پرتاپ کرد. آنگاه با خیالی راحت بدون آنکه بخواهد چیزی را از کسی پنهان کند، رفت بهسمت اتاقکی مخفی تا غنیمتهای جنگی را که با خود آورده بود به کلکسیونش اضافه کند.



نظرات
0